شمس الدين محمد كوسج
135
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
رها چون « 1 » شد از بند او پاى تو * چگونه رسيدى بدين جاى تو چه كردى خود از چاره و كيميا * چگونه شد از بند پايت رها « 2 » كه هركس كه در بند او بسته ماند * دگر نامهء « 3 » زندگانى نخواند مگر خفته بخت « 4 » تو بيدار گشت * و يا بخت « 5 » رستم چنين خوار گشت چنين « 6 » گفت برزوى كاى نامور * چنين بود فرمان پيروز « 7 » گر كسى را كه ديّان « 8 » بود پاسبان * ز رستم نيايد مر او را زيان چو فرمان چنين بد ز ديّان « 9 » پاك * ز رستم نداريم بس ترس « 10 » و باك بگفت اين از اسب « 11 » آمد فرود * همىداد نيكى دهش را درود بياورد لشكر به نزديك اوى * كه رخشان شود « 12 » جان تاريك اوى نشستند آنگاه هردو به هم * بگفتند هرگونه از بيشوكم ز كردار رامشگر و مادرش * ز بازارگانى « 13 » و از گوهرش همه يكبهيك پيش رويين بگفت * چو بشنيد رويين چو گل برشكفت به مادر چنين گفت آنگَه « 14 » جوان * بياريد آن هديهء پهلوان كز آورد نخجير بيگاه گشت * همان رفتن روز « 15 » كوتاه گشت ز خاشاك آتش فراوان « 16 » كنيد * برو بر همه گور بريان كنيد به دو گفت رويين كه اى نامدار « 17 » * كه آورد ازين سان برت ، زينهار « 18 »
--> ( 1 ) . ن : كى . ( 2 ) . ن : بيت را ندارد . ( 3 ) . ن : نامور . ( 4 ) . ن : بخت خفت ( ! ) . ( 5 ) . ن : بند . ( 6 ) . ن : به دو . ( 7 ) . ن : فيروز . ( 8 ) . ن : ايزدان . ( 9 ) . ن : ايزدان . ( 10 ) . ك : ترك . ( 11 ) . ن : وز اسب اندر ، و پس از اين بيت افزوده است : فرود آمد از اسب رويين چو باد * بدان لشكر خويش آواز داد ( 12 ) . ن : شد آن . ( 13 ) . ن : بازارگانان . ( 14 ) . ن : زان پس . ( 15 ) . ن : راه ؛ م : بيت را ندارد ؛ متن : ك ، پ . ( 16 ) . ن : فروزان . ( 17 ) . ن : پرمنش . ( 18 ) . ن : كجا آوريدى ازين سان خورش .